نقد سریال The Lord of the Rings: The Rings of Power با تمرکز بر فصل دوم
حلقههای قدرت در فصل دوم به نقطهای رسیده که میتوان درباره هویت واقعی آن قضاوت کرد. مشکل فصل نخست فقط کندی یا حجم بالای مقدمهچینی نبود؛ سریال هنوز نمیدانست میخواهد تاریخ اسطورهای سرزمین میانه را روایت کند، یک درام شخصیتمحور بسازد یا با مجموعهای از معماهای هویتی مخاطب را تا پایان فصل نگه دارد. فصل دوم بخشی از این سردرگمی را کنار میگذارد. سائورون دیگر یک راز نیست، حلقهها وارد مرکز درام میشوند و کشمکشها از مرحله آمادهسازی عبور میکنند. نتیجه سریالی پرحادثهتر، تیرهتر و از نظر نمایشی منسجمتر است، اما همان ساختار پراکندهای که فصل اول را فرسوده میکرد هنوز پابرجاست.
مهمترین تصمیم درست فصل دوم، تبدیل سائورون از «پاسخ یک معما» به عامل فعال داستان است. چارلی ویکرز در قالب آناتار نیرویی به شخصیت میدهد که از تهدید آشکار مؤثرتر است. قدرت سائورون در این فصل عمدتاً از شمشیر یا جادو نمیآید؛ از توانایی او در تشخیص میل پنهان دیگران و تبدیل همان میل به ابزار سلطه میآید. او کلبریمبور را مجبور نمیکند که مسیر نابودی را انتخاب کند. جاهطلبی، غرور هنری و نیاز کلبریمبور به خلق اثری ماندگار را میخواند و شرایطی میسازد که قربانی تصمیمهای خودش را تصمیمهایی عقلانی تصور کند. این رویکرد، مفهوم فساد ناشی از قدرت را از یک شعار کلی به یک فرایند دراماتیک تبدیل میکند.
رابطه سائورون و کلبریمبور بهترین بخش سریال است، چون برای نخستین بار عظمت اسطورهای جهان با یک تراژدی انسانی در مقیاسی قابل لمس پیوند میخورد. چارلز ادواردز کلبریمبور را نه یک نابغه سادهلوح، بلکه هنرمندی میسازد که اعتبار، میراث و توانایی خودش را بیش از حد باور کرده است. فروپاشی او تدریجی است و به همین دلیل وزن دارد. هرچه سائورون کنترل بیشتری به دست میآورد، فضای پیرامون کلبریمبور محدودتر و ذهن او منزویتر میشود. در این خط داستانی، سریال نیازی به معمای مصنوعی ندارد؛ مخاطب از ابتدا میداند فریب در حال وقوع است و تعلیق از این پرسش میآید که قربانی چه زمانی حقیقت را خواهد دید و پس از دیدن آن چه چیزی از او باقی خواهد ماند.
همین موفقیت ضعف بخشهای دیگر را برجستهتر میکند. سریال همچنان تعداد زیادی شخصیت، قلمرو و بحران را در هشت قسمت جا میدهد و تصور میکند گستردگی جغرافیایی معادل وسعت روایی است. نتیجه متناقض است: قسمتها طولانیاند، اما بسیاری از خطوط داستانی فرصت رشد کافی ندارند. ممکن است یک بحران سیاسی معرفی شود و پیش از آنکه انگیزه نیروهای درگیر روشن شود، روایت به خزد-دوم، ارگیون یا رون منتقل شود. بازگشت چند قسمت بعدی به همان خط، به جای ایجاد حس یک جهان وسیع، گاهی حس تماشای چند سریال نیمهتمام را ایجاد میکند که به نوبت زمان میگیرند.
نومنور روشنترین نمونه این مشکل است. سریال میخواهد سقوط سیاسی این تمدن را به عنوان نتیجه شکافهای اجتماعی، ترس از زوال، رقابت بر سر مشروعیت و میل به قدرت نشان دهد، اما بخش بزرگی از تغییر موازنه سیاسی را با سرعتی بیشتر از فرایند شکلگیری آن عبور میدهد. شورشها، تغییر وفاداریها و جابهجایی قدرت رخ میدهند، بیآنکه همیشه شبکه منافع و باورهایی که آنها را ممکن کرده روشن باشد. در یک درام سیاسی، دانستن اینکه چه کسی پیروز شده کافی نیست؛ باید فهمید چرا جمعیت، نخبگان، نظامیان یا نهادهای مذهبی حاضرند از او پیروی کنند. سریال بارها نتیجه سیاسی را نشان میدهد و استدلال سیاسی لازم برای رسیدن به آن را ناقص میگذارد.
خط اورکها نیز نشانه محدودیت جسارت اخلاقی سریال است. داستان چند بار امکان نگاه پیچیدهتری به موجوداتی ایجاد میکند که در روایت کلاسیک غالباً به عنوان نیروی شر بیچهره عمل میکنند. آدار از بقا و رنج آنها سخن میگوید و تضاد میان فرمانروایی سائورون و ادعای او برای حفاظت از اورکها میتوانست یکی از جدیترین پرسشهای اخلاقی مجموعه را بسازد. سریال این مسئله را مطرح میکند، اما تا پیامدهای واقعی آن پیش نمیرود. وقتی نبرد آغاز میشود، اورکها دوباره عمدتاً به انبوه دشمنان قابل کشتن تبدیل میشوند. این عقبنشینی باعث میشود پیچیدگی اخلاقی مطرحشده بیشتر شبیه ابزار ایجاد رنگ خاکستری باشد تا موضوعی که روایت حاضر است مسئولیت آن را بپذیرد.
خزد-دوم عملکرد بهتری دارد، چون فساد حلقه را درون یک رابطه خانوادگی و یک جامعه مشخص نشان میدهد. جاهطلبی پادشاه دورین، نگرانی دورین جوان و نقش دیسا باعث میشود بحران فقط درباره یک شیء جادویی نباشد. حلقه میل موجود را تشدید میکند؛ میل به استخراج بیشتر، امنیت بیشتر و کنترل بیشتر. در اینجا نیز سریال زمانی موفق است که قدرت را نه نیرویی بیرونی، بلکه چیزی نشان میدهد که ضعف پیشین شخصیت را بزرگ میکند. طراحی خزد-دوم، معماری، نور، مقیاس فضاها و حضور فیزیکی معدنها به این خط داستانی وزن میدهد و تولید پرهزینه سریال بالاخره در خدمت درام قرار میگیرد، نه صرفاً نمایش هزینه.
داستان غریبه، نوری و هارفوتها همچنان جداافتادهترین بخش ساختار است. این خط در فصل دوم حرکت بیشتری دارد و غریبه به دلیل توانایی ارتباط و تصمیمگیری، شخصیت فعالتری شده است. با این حال ارتباط روایی این بخش با بحران مرکزی حلقهها ضعیف میماند. هر بار که سریال از کشمکش سائورون، کلبریمبور، گالادریل یا دورین به سفر رون میرود، ضرباهنگ مرکزی کاهش پیدا میکند. مشکل خود هارفوتها نیستند؛ مشکل این است که سریال هنوز دلیل کافی برای همزمان روایت کردن این سفر با سقوط ارگیون و گسترش نفوذ سائورون ارائه نکرده است. اشارههای آشنا به آینده جهان تالکین جای پیوند دراماتیک واقعی را نمیگیرند.
گالادریل نیز همچنان شخصیتی نابرابر است. مورفید کلارک میتواند سرسختی، شرم و وسواس او را منتقل کند، اما فیلمنامه گاهی میان قهرمان جنگجو، رهبر معنوی و فردی که باید مسئولیت خطاهایش را بپذیرد جابهجا میشود بیآنکه این وجوه همیشه در یک مسیر روان ترکیب شوند. رابطه او با سائورون ظرفیت بالایی دارد، زیرا شکست گالادریل فقط نظامی نیست؛ او باید بپذیرد که دشمن توانسته میل خودش به پیروزی را علیه او به کار بگیرد. هرجا سریال روی این زخم تمرکز میکند، شخصیت عمق پیدا میکند. هرجا دوباره او را صرفاً به مرکز یک صحنه اکشن تبدیل میکند، بخشی از این پیچیدگی از بین میرود.
از نظر تولید، فصل دوم در سطحی قرار دارد که کمتر سریال فانتزی تلویزیونی به آن میرسد. ارگیون، لیندون، خزد-دوم و نومنور هویت بصری مستقل دارند و طراحی صحنه صرفاً مجموعهای از پسزمینههای گرانقیمت نیست. نبردها گستردهتر و خواناتر شدهاند و فصل در نیمه دوم بالاخره مقیاس جنگی وعدهدادهشده را نشان میدهد. موسیقی بر مکانیسم اسطورهسازی سریال اثر جدی دارد و به مکانها و نیروهای مختلف شخصیت صوتی میدهد. با این حال شکوه بصری همیشه به سود روایت نیست. سریال گاهی چنان به نمایش عظمت خود علاقهمند میشود که زمان لازم برای توضیح انگیزهها و تثبیت روابط را مصرف میکند. تصویر میتواند جهان را بزرگ کند، اما نمیتواند جای منطق روایی را بگیرد.
دیالوگها نیز همچنان نوسان دارند. در بهترین صحنهها، بهویژه گفتوگوهای سائورون و کلبریمبور، زبان رسمی و آهنگین با فضای اسطورهای هماهنگ است و کلمات به ابزار سلطه تبدیل میشوند. در صحنههای ضعیفتر، شخصیتها مفاهیم بزرگ را به زبان میآورند بدون اینکه آن مفاهیم از کنش قبلیشان حاصل شده باشد. نتیجه جملههایی است که قرار است تاریخی و سنگین به نظر برسند، اما چون زمینه دراماتیک کافی ندارند، مصنوعی شنیده میشوند. وفاداری به لحن اسطورهای به معنای استفاده دائمی از جملات پرطنین نیست؛ زبان باید از موقعیت و شخصیت ناشی شود.
فصل دوم از فصل نخست بهتر است، اما این پیشرفت بیشتر حاصل تمرکز بر نقاط قوت موجود است تا حل کامل مشکلات ساختاری. سریال وقتی درباره فریب، جاهطلبی، فساد و بهای قدرت حرف میزند و این مفاهیم را در رابطه میان دو یا سه شخصیت متمرکز میکند، به درامی جدی و مؤثر تبدیل میشود. وقتی میخواهد همزمان تاریخ چند تمدن، منشأ شخصیتهای آشنا، جنگهای بزرگ، سیاست، افسانه و معماهای هویتی را پیش ببرد، دوباره زیر وزن جهان خود خم میشود. مشکل کمبود محتوا نیست؛ مشکل ناتوانی در تعیین اولویت است.
حلقههای قدرت اکنون هویت روشنتری دارد: یک فانتزی پرهزینه و از نظر فنی قدرتمند که بهترین لحظاتش نه در پهناوری سرزمین میانه، بلکه در نزدیکی چهرههایی شکل میگیرد که قدرت آنها را تغییر میدهد. فصل دوم ثابت میکند این مجموعه ظرفیت تبدیل شدن به روایتی تراژیک و منسجم را دارد، اما برای رسیدن به آن باید از وسوسه پوشش دادن همه چیز مقاومت کند. سائورون و کلبریمبور نشان میدهند که سریال به چه چیزی نیاز دارد: تمرکز، انگیزه روشن، پیامد واقعی و تعلیقی که از شخصیت ناشی شود، نه از پنهان کردن اطلاعاتی که مخاطب از قبل میداند. تا زمانی که این اصل بر کل ساختار حاکم نشود، شکوه تولید و قدرت اجراها تنها بخشی از فاصله میان ظرفیت عظیم سریال و نتیجه نهایی را پر خواهند کرد.